سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بیا با من به دلتنگی
بیا با من به دلتنگی
پروانه سراوانی[40]
غزل...دوبیتی....طرح...چهارپاره....قصه... هرچه قلمم را قلقلک بدهد..می نویسم...
   1   2      >

 


سوار می شوم آرام و عشق آسان شد


و ابر بود در آنجا..شبیه باران شد!!


 


چه چشم های نجیبی. و سبز ..سبز بهار


و ظهر..ظهر دهم راهی خیابان شد!!


 


- بگو..بگو چه خبر؟؟ ( خنده ناک من با تو)


عروس می برند و چشمم دوباره خندان شد!!


 


محال بود ببینم ترا در امتداد بهار


و باورم که نمی شد..دوباره حیران شد..


 


دوباره حیران شدم از اینکه یک نفس تا تو


دویدم و دلکم پیش روت لرزان شد!!


 


چه لحظه های عجیبی.. چه خواب شیرینی


دریغ که فرصت نبود و ابر پایان شد!!


 


پیاده می شوم اما دلم کنار تو ماند..


و خانه مان که سر ظهر ..عشق باران شد!!



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28/1/91 توسط پروانه سراوانی


هزاری هم که بگویند تقدیر را خود آدم می سازد و شانس و بدشانسی دروغ است، من می گویم نیست..به والله نیست..گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به هزار آب زمزم و کوثر هم سفید نمی شود..وگرنه من کجا و تصادف با یک آدم کجا؟ آن هم چه تصادفی..تصادف منجر به مرگ..آن هم منی که تا آن تصادف حتی یک خلافی ماشین نداشتم..یک خیابان را ورود ممنوع نرفته بودم و از یک چراغ قرمز رد نشده بودم..بدشانسی یعنی همین دیگر..بخت کج نهاد یعنی همین دیگر..تقدیر قمر در عقرب یعنی همین دیگر..


اصلا نمی دانم این زن از کجای آسمان ناگهان افتاد جلوی ماشین من در طرفة العینی من شدم قاتل غیر عمد و او شد مقتول بی گناه..!


توی پارک بودم..نشسته بودم روی نیمکت تا خستگی در کنم..از صبح یک بند پشت فرمان بودم..آرتروز کمر و گردن بیداد می کرد..ماشین را گوشه ای پارک کردم ...یک لیوان آبجوش و یک نسکافه ی فندقی از دکه ی پارک خریدم و نشستم روی نیمکت تا خستگی بگیرم..


تا نسکافه سرد شود، چشم هایم را روی هم گذاشتم..هوا بد نبود..یک ظهر نه چندان سرد آخر پاییز..پلک هایم داشت سنگین می شد که صدای دختر و پسر جوانی چرتم را پاره کرد..صدای دخترک پر از انرژی و شادمانی بود:


-سیامک..امروز مامان می گفت می خواد کم کم جهیزیه مو آماده کنه..گفتم حالا کو خواستگار..گفت وقتی دختر جوون داشته باشی توی خونه..باید هر ثانیه گوش به زنگ باشی..هرآن ممکنه ...


-......


سیامک.. می خوام..همه رو نقره ای بگیرم..نظرت چیه..؟ نقره ای خوبه یا مشکی که الان روی بورسه؟ سیامک چرا امروز کم حرف شدی؟ خسته ای؟ چرا چیزی نمی گی؟


سیامک می خوام بگم ساناز هم باهام بیاد خرید..تو فکر می کنی تا چند وقت دیگه بتونیم به همه بگیم؟ههه هرچند تنها کسی که نمیدونه ما همو میخواهیم خواجه حافظ شیرازیه.....سیامک..؟ سیامک؟؟ چرا حرف نمی زنی؟چیزی شده؟؟..


دخترک یک بند حرف می زد..اگر همینطور ادامه می داد بلند می شدم و می رفتم ، اما صدای گرفته ی مردانه ای که لابد سیامک بود، یک چیزی مثل شرم و حیا ریخت توی جانم و نگذاشت از جایم بلند شوم..نمی خواستم فکر کنند دارم حرفهایشان را دزدکی گوش می دهم....


-لاله جان..ببین..چطوری بگم..سخته برام..ببین اول این بسته رو از من بگیر..


-این چی هست؟؟توی بسته چیه؟


-حالا بگیرش..توش یک سری عکس و فیلم و سی دی هست..مال خودتن..ببین..بهتره بیشتر فکر کنیم..شاید ما جفت هم نباشیم..نباید کاری کنیم که فردا پشیمون بشیم..باید بیشتر فکر کنیم..


و سکوت..سکوت مطلق..منتظر بودم دخترک جیغ و داد کند..با مشت بکوبد توی سینه ی پسرک..گریه کند..هق هق کند..از لای چشم های نیم بازم نگاهشان می کردم..دختر شال قرمز روی سر داشت..کیف و کفشش هم قرمز بود..طفلکی لابد خودش را برای یک قرار عاشقانه این طور آراسته بود..اما بدفرم خورد توی پرش..


نفهمیدم چیزی زیر لب گفت یا نه..اما دیدم که به پهنای صورت اشک می ریزد..صورت مظلومی داشت..و رفت...ناگهان رفت..


بعد از رفتنش ، پسرک مات و مبهوت همانجا ایستاده بود..از جا بلند شدم..ماندن جایز نبود..حالم را گرفتند..از کنارش که رد شدم سری به تاسف تکان دادم..آخر بچه ترا چه به عاشقی؟ اینطوری می زنی حال دختر مردم را کن فیکون می کنی؟؟یک مقدمه ای ..چیزی ..


خدا می دانست که توی دلش چه خبر بود و چرا این کار را با آن دختر کرد..


دو چهارراه را رد کرده بودم..به چهارراه سوم نرسیده بودم که چشم هایم دویست متر جلوتر، توی پیاده رو ، به کیف قرمز رنگی که روی دوش زنی بود وصل شد..نگاهم گیر کرد به هماهنگی رنگ کیف و شال زن..


چیزی توی سرم صدا می کرد..قرمز..قرمز..چرا این رنگ اینقدر برایم مهم شده بود؟ ناگهان زن تغییر مسیر داد تا از عرض خیابان بگذرد..یک وری که شد، صورتش را دیدم..صورت گریانش را دیدم..گریه..قرمز..قرمز..ناگهان تمام چیزهایی که توی پارک دیده بودم به مغزم هجوم آورد..این همان دخترک توی پارک بود..همان که شاید جفت آن پسر نبود...همان که باید بیشتر فکر می کردند تا بعدا پشیمان نشوند..یاد نسکافه ی یخ کرده ام افتادم که روی نیمکت پارک جا گذاشته بودم.. یاد چهره ی مبهوت و منگ پسرک افتادم..


قرمز..قرمز..و ناگهان نفهمیدم کی و چطوری یک جسم سنگین کوبیده شد به سپر جلوی ماشین و روی کاپوت افتاد و بعد پرت شد توی خیابان..من که ندیدم ، اما بعدها شنیدم که ماشین های عبوری از رویش رد شده اند و جسم زن بیچاره را متلاشی کرده اند..


نمی گویم مطلقا بدشانس و بدبختم..نه نیستم..می دانم خدا خیلی دوستم داشت که شوهر آن زن پیگیر شکایت نشد و رضایت داد تا آزاد شوم..خدا خیلی دوستم دارد..خیلی دوستم دارد..ولی کاش توی تقدیرم نبود که خون یک آدم بر ذمه ام باشد..


شاید آن کیف و شال قرمز...آن نسکافه ی توی پارک..آن پسرک نامرد..آن دخترک.. نمی دانم..نمی دانم.. تقدیر گاهی اصلا قابل فهم نیست..اصلا قابل فهم نیست..!!!


 


اسفند 90


 


پایان...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22/12/90 توسط پروانه سراوانی

هزاری هم که پیش خودم فکر کنم دیگر دلواپسی و دل نگرانی ام بی جاست، باز هم با چشم هایم می بینم که بیجا نیست..خیلی هم بجاست..
آخر کدام مادری است که تا آخرین لحظه ی عمر، دل نگران جگرگوشه اش نباشد؟آن هم این جگر گوشه..پسر رشید و خوش و قد و بالای من..که همتایش توی تمام دنیا نیست..که بختش هم شبیه هیچ کس توی دنیا نیست..!!
کاش آن روزی که برای خواستگاری شیرین رفته بودیم، قلم پایم خرد می شد و هرگز چنین وصلتی سر نمی گرفت..
از کجا می دانستم که امیرم با یک نظر ، یک دل نه صد دل عاشق می شود و پا توی یک کفش می کند که: یا شیرین یا هیچ کس!!
چهارتا دختر بزرگ کردم..هیچ کدامشان حرف روی حرفم نیاوردند..اما امیر..بعد از دیدن مخالفت من با این وصلت، سر افاده ای که عمه ی شیرین برایم آمده بود، حکم کرد که یا شیرین یا هیچ کس!!
چه کار می کردم..جگر گوشه ام بود..امیرم بود..همه کسم بود.سایه ی سرم بود..پدر که نداشت..با حقوق معلمی بزرگش کرده بودم..تمام جوانی ام ر ابه پایش ریخته بودم..نمی توانستم پا روی دلش بگذارم..
الحق که شیرین هم دختر بدی نبود..زیبا بود..نازنین بود..پر از مهر و عاطفه بود..پا گذاشتم روی دل خودم و خرده فرمایش های عمه ی تازه به دوران اش را زیر پا له کردم و او را به خانه ی پسرم آوردم..
دیدن خنده های از ته دل امیر مرا جوان می کرد..دخترها را شاد می کرد..دخترها هم عاشق شیرین بودند..شیرین ، شیرین بود..به دل همه نشسته بود..
امیر آنقدر خوشبخت و آُسوده دل به نظر می آمد که برایش می ترسیدم..هر شب قبل از خواب ده بار آیة الکرسی می خواندم و به سمتی که می دانستم خانه اش است فوت می کردم..صبح ها برایش صداقه می گذاشتم تا چشم هیچ حسود و بخیلی به زندگی اش نباشد..
با اینکه گاهی به شیرین حسودی ام می شد که تمام قلب امیر را مال خودش کرده، اما باز هم دوستش داشتم.. چرا که چراغ دل جگرگوشه ام را روشن کرده بود..
امیر آنقدر دوستش داشت که توی این ده سالی که با هم زندگی کردند، حتی یکبار هم حرف بچه دار شدن را نزد.. نه به حرف های من و خواهرهایش اهمیتی داد ..نه به خواسته ی زن خودش که دلش غنج می زد برای بچه..
امیر آنقدر شیرین را می خواست که می ترسید آمدن بچه باعث کم شدن توجه شیرین به خودش شود..
از کجا می دانستیم که یک راننده ی بی حواس..یک راننده ی گیج و دیوانه..می آید و دل و روده ی این دخترک بینوا را پهن می کند کف خیابان؟
از کجا می دانستیم که وسط روزی ..از روی شماره های ثبت شده توی موبایل شیرین، به امیرم تلفن می کنند و یک راست می گذارند کف دستش که:
-یک خانوم به وضع فجیعی تصادف کرده و الان جنازه ش کف خیابون مونده..اگه شما با خانواده ش آشنایی دارید بهشون خبر بدین...
و امیرم از آن لحظه به بعد دیگر امیر نبود..هنوز هم امیر نیست..سایه ای از امیر من است.توهمی از امیر من است..
فقط خدا می داند که توی این چهار سال چه ها که نکشیدم..چقدر اشک ریختم..چقدر نذر و نیاز کردم..چقدر خدا را صدا زدم تا امیرم را به من برگرداند..اما کو؟؟ نشد که نشد..
آخرین راهی که به ذهنم رسید..گوش دادن به حرف خاله خانباجی های فامیل بود..که زنش بدهم..برایش زن جوان بگیرم تا خاطره ی شیرین را فراموش کند..
خدا مرا ببخشد..خدا از گناهم بگذرد که توی مجلس عروسی دست گذاشتم روی این دخترک معصوم و نشانش کردم که برای امیرم بگیرمش...
کاش مخالفت می کرد..کاش شرط و شروط می گذاشت..کاش تف می انداخت توی صورتم که مرا چه به پسر تو..کاش..
کاش چه فایده ای دارد؟ وقتی خودش بدون هیچ شرط و شروطی امیر را قبول کرد؟ نه به اشک های مادرش توجه کرد ..نه به قهر و غضب پدرش..
کاش زبانم لال می شد و خواهرم را واسطه ی این وصلت نمی کردم..تا با آن زبان چرب و نرمش دخترک و خانواده اش را راضی کند..کاش خودش با معصومیتی که توی چشم هایش موج می زد جواب مثبت نمی داد..
می دانم..می دانم در حقش ظلم کرده ام..می دانم امیر او را نمی خواهد..اصلا او را نمی بیند که بخواهد...می دانم که همین روزهاست که دخترک چمدانش را جمع کند و بی سر و صدا از خانه ی امیر برود..
همه را می دانم..اما باز هم ته دلم امیدوارم که شاید معجزه شود..شاید همه چیز درست شود..شاید من دوباره امیرم را ببینم که می خندد..که شاد است..که زنده است..

اسفند 90



نوشته شده در تاریخ شنبه 20/12/90 توسط پروانه سراوانی

هزاری هم که بگویم تقصیری نداشته ام...باز هم می بینم داشته ام..به جان خودم داشته ام..اصلا مقصر اصلی خودم هستم.نه اینکه تو کاملا بی گناه باشی..نه....تو هم گناهکاری..اما نه به اندازه ی من...
تعقیبت که می کنم..توی خیابان ها تنهایت که می بینم... موقع خرید پریشانت که می بینم..بیشتر آتش می گیرم...
گیرم من احمق..من ابله..من نادان..که چنان بازی احمقانه ای را با تو راه انداختم...تو چرا؟؟ تو عاقل و عاشق و فهمیده چرا سر لجبازی را باز کردی و پای این لجبازی خودت را سیاه بخت کردی و مرا سیاه روز؟؟
خودت هم میدانی که این مرد بی حس و حالِ مریض احوالِ مالیخولیایی، سهم تو از زندگی و جوانی نیست..بخت تو از تقدیر نیست..اما نمی فهمم که چرا دستی دستی خودت را توی چاهی انداختی که هیچ دیوانه ای حتی تویش سنگ نمی اندازد..!!
وقتی نادر گفت هیچ دختری توی این دنیا پایبند به قول و قرارش نیست و پای حرفهایش نمی ماند..برای اینکه هم روی دوست دوران بچگی ام را کم کنم و هم متعهد بودن ترا به رخ تمام دنیا بکشم آن کار احمقانه را انجام دادم..تمام عکسها و فیلم ها و آهنگهایی که پیش من داشتی را برایت آوردم..چشم توی چشمت دوختم و گفتم:
-بهتره کمی بیشتر فکر کنیم..شاید ما جفت هم نباشیم..نباید کاری کنیم که فردا پشیمون بشیم..باید بیشتر فکر کنیم..

باور کن..باور کن ..به جان عزیزت قسم..باور کن که مطمئن بودم از ته دل می خندی و با قاب یکی از همان فیلم ها می زنی توی سرم و می گویی:
-پسره ی احمق..بعد از 12 سال تازه یادت اومده که فکر کنی؟ یا فردا میای عقدم می کنی ..یا همینطوری بی عقد و هیچی کیف و کتابامو جمع می کنم میام خونه ی بابات و مهمونت میشم..

باور کن که مطمئن بودم همین را می گویی..از کجا می دانستم که خیره خیره نگاهم می کنی..بغض می کنی..بغض می کنی و اشکهایت بی محابا روی گونه هایت سر می خورد و بی هیچ حرفی ..حتی بدون یک کلمه..پشتت را به من می کنی و ویران می روی؟؟؟
می دانی ..دلم می خواهد دوباره فرصتی دست دهد تا این صحنه تکرار شود..آن وقت وقتی تو بغض می کنی و اشک گونه هایت را خیس می کند..من مثل فیلم های هندی، با سرانگشت، اشک را از گونه هایت پاک می کنم، بغلت می کنم و آهسته می گویم:
-غلط کردم..حرف مفت زدم..گریه نکن..
اما این فیلم هندی نیست..یا شاید هم هست.. آن هم از غمناکترین نوعش..
از کجا می دانستم که به ماه نرسیده..اولین خواستگارت را..آن هم با آن شرایط اسفناک و باور نکردنی.. قبول می کنی و مثل بیوه زن ها، بدون جشن و پایکوبی، عروس خانه ی یک مرد زن مرده می شوی..
خدا می داند چقدر به ساناز التماس می کنم تا هفته ای یکبار تلفنی احوالت را بپرسد و بداند که روزگارت چگونه می گذرد..که من، گوش چسبانده به گوشی تلفن در دست ساناز، بدانم ..هنوز جای امیدی هست یا نه..که بدانم پشیمان شده ای یا نه..اما تو..تو لعنتی..از هیچ کدام از حرفهایت..از هیچ کدام از جمله هایت نمی شود فهمید که هنوز به من فکر می کنی یا نه..یا داری پایبند و دل بسته ی این مردک دیوانه می شوی..
تعقیبتان هم که می کنم باز چیزی دستگیرم نمی شود..توی این گورستان بزرگ با هم می آیید و می روید..خوشحالم که کنار هم راه نمی روید..که با هم حرف نمی زنید.می فهمم..می فهمم که عشقی توی چشم هایت برای او نیست..مهری توی رفتارت برای او نیست..می فهمم که دلت برایش نمی رود..می شناسمت..می دانم که دوستش نداری...اما نمی فهمم چرا هربار بعد از ساعتی که سرقبر زنِ مرده ی آن مردک می مانید..مثل مادر ترو خشکش می کنی..مراقبش هستی و نگرانش می شوی..دستش را می گیری و بلندش می کنی..می ترسم..می ترسم..روزی جلوی چشم های من آغوشت را به دیوانگی هایش قرض بدهی و آرامش کنی..
هنوز بر این باورم که این کارها..این چیزها که دارم می بینم..یک نمایش مضحک است که بالاخره تمام می شود..یک خواب..نه یک کابوس است که بالاخره تمام می شود..
می دانم که روزی پشت تلفن به ساناز خواهی گفت:
-خسته شدم..کاش زودتر تمام بشه..کاش می شد برگردم به چند ماه قبلم..کاش...

و آن وقت من..تمام (کاش) های ترا به حقیقت تبدیل می کنم..


اسفند90



نوشته شده در تاریخ شنبه 20/12/90 توسط پروانه سراوانی

خانه تکانی


دستمال را توی سطل می برد و لای کف چنگ می زند..خوب که کف آلود شد، آن را می چلاند و بیرون می آورد..روی چهارپایه می رود و دیوار را با دستمال کف آلود می سابد..پایین می آید ار روی چهارپایه..دستمال نمدار را برمی دارد..دوباره بالا می رود و قسمتهای آغشته به کف را با دستمال نمدار تمیز می کند..باز پایین می آید..دستمال خشک را بر می داردو باز بالا می رود..همان قسمتها را با دستمال خشک می کشد و این بار که پایین می آید نگاهی رضایتمندانه به حاصل کارش می اندازد..


همه را شمردم..همه ی بالا و پایین آمدن هایش از روی چهارپایه را..این دوازدهمین بار بود..این دیوار بلند و عریض پذیرایی را با دوازده بار بالا و پایین رفتن از چهارپایه بالاخره تمام کرد..


به من نگاه می کند و می گوید:


-خوب شد..نه؟؟؟ برق می زنه..این همه خستگی بی نتیجه نبود.کاملا مشخصه که تمیز شده..!!


اگر زبان داشتم می گفتم:


-باید هم مشخص باشه..بالاخره قوت دستهای مردونه یه چیز دیگه ست..ماشاءلله زورت زیاده..خوب تمیز می کنی..


اما ..سکوت و چشم هایی که حتی پلک نمی زنند، تنها پاسخی است که می شنود.


گوشه ی مبل نشسته ام..پاهایم آویزان است..پتوی نازک چهارخانه ای روی پاهایم است..دستهایم روی پاهایم است..پاهایم..


سطل و دستمال ها را توی آشپزخانه می برد..صدای شستن سطل را می شنوم..صداهای بعدی لابد مال شستن دستمال هاست..می دانم دستمال ها را مثل خودم روی صندلی های ناهارخوری پهن می کند تا خشک شوند..


صدای تق تق فندک گاز را می شنوم..چای بعد از کار در راه است..بد جور برای رفع خستگی لازم است..


می آید..حسش می کنم..بوی عرق تنش زودتر از صدای پایش به من می رسد..کنارم روی مبل می نشیند..کنارم است..به من نچسبیده..


دستهایش را بالای سرش می برد و پشت گردن به هم قفل می کند..خودش را کش می دهد..بوی تند عرق از زیر بغلش متصاعد می شود..چقدر این بو آشناست..چقدر دوستش دارم..بوی کار..بوی تعهد..بوی زنده بودن...


دوست دارم دست بیندازد زیر پاهای بی جانم..مرا بغل کند..از روی مبل بلندم کند و بنشاندم روی زمین..خودش هم روبرویم بنشیند..نه..سر بگذارد روی زانویم و خسته و کشدار بگوید:


-یه کم شونه ها مو بگیر..خسته شدم..


صدای فس فس کتری هشیارش می کند..بلند می شود..می رود توی آشپزخانه تا چای بریزد.صدایش را می شنوم:


-دم عیدی کار درست کردم واسه خودم ها..آخه بگو مرد حسابی، تو که سال تا سال نه خونه ی کسی میری نه کسی خونه ت میاد..خونه تکونی هر ساله ت چیه؟با این کمر ناسور ..درو دیوار تمیز کردنت چیه؟حالا گیرم که کسی هم اومد..حالا گیرم که همه جا از تمیزی برق هم نمی زد..که چی آخه؟..


اگر زبان داشتم می گفتم:


-آدم برای دل خودش همه جا رو تمیزمی کنه نه برای دل دیگران..حالا چه عیبی داره یه نفر هم که پاشو میذاره توی خونه ی آدم..با دیدن درو دیوار تمیز..لذت ببره از نفس کشیدن توی خونه ت؟؟


اما..لم داده از گوشه ی مبل نگاهش می کنم..


دراز کشیده روی زمین..چای لیوانی بغل دستش توی یک سینی کوچک..بدون قند..چای تلخ..تلخ..


نه..دیوارها حسابی تمیز شده اند..دستت درد نکند..خیلی زحمت کشیدی..


ای وای ..خوابش برد..از خستگی خوابش برد..همینطور بی زیرانداز و روانداز، خوابش برد..کاش زبان داشتم..صدایش می کردم..کاش دست داشتم..پا داشتم..می رفتم پتویی می آوردم و رویش می انداختم..حیف..حیف...حیف که من فقط یک عکس بزرگ هستم توی یک قاب عکس چوبی..عکسی از زنی که سالهاست تبدیل به خاطره شده..قاب عکسی گوشه ی مبل...


خوابش برده..خوابش برده..می دانم فردا برای تمیز کردن خانه ی من به گورستان می آید..از فرط خستگی خوابش برده..خوابش برده...


 


اسفند90





.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16/12/90 توسط پروانه سراوانی
   1   2      >
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

عکس

دانلود